تبليغاتX
Under The Sign Of MooN
...Everything Ends
میانه ی راهی ایستاده ام که فکر می کنم آخرش صعود می کنم و بزرگ می شوم

درست مثل ِ همه ی نقاشی های روی دیوار که جاده هایشان به افق می رسد.

 

زل می زنم به چشمهایم ٬با آن نگاه نقره ای و خنده های مبهم

با منطق ِ سخت ِ همیشگی و یک بغل تفکرات ِ سورئال

 

زمان میگذرد با ضربآهنگ ِ ترانه هایم ٬

و من چون قاصدکی کمونیسم در آغوش رئال ِ تو جان می بازم بیصدا !

 

و تو نیز می دانی هربار که در کوچه های تاریک ِ مستی مان

به بوئیدن بیایی ٬من از هراس ِ آبستن شدنت ٬

از عطر ِ مرموز تنت ٬

از عطر ِ اقاقیای وحشی

سر در پرسه های شبانه می گذارم

و حکم خواهم داد ستاره ها پایکوبی کنند -

برای گیسوی دختری که باد او را با خود خواهد برد.

.

.

ماورای این راه شیری سرنوشت و سیر ِ بلند ِ تاریخ

دخترک آرام خواهد گرفت

پرواز خواهد کرد

و صعود تا بی نهایت ِ پرواز . . .

 

 به شکوه آنچه بازیچه نیست٬ بیاندیش. . .

 

Abendrot

 

+ تمام شد به همین سادگی . . .